تبليغاتX
مکتوبات یک جفت ذرۀ بنیادی

مکتوبات یک جفت ذرۀ بنیادی

امروز تولد الکترون ...

الکترون عزیزم تولدت مبارک

خیلی دوستت دارم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11  توسط پوزیترون  | 

خاطرات

تاثیر تجربیات تلخ روی زندگی انسان اینقدر عمیقه که حتی با گذشت زمان هم کمرنگ نمیشه !!!
تابستون امسال یکی از بدترین تابستون های زندگیم بود . دوری از الکترون و حتی نبودن امکان صحبت باهاش و شنیدن صداش - که همیشه باعث می شه آروم شم - و فوت یکی از عزیزانم دست به دست هم دادند تا تلخ ترین روزای زندگیم رو تجربه کنم .
هیچوقت قصد نداشتم در مورد اون روزا چیزی بنویسم تا اینکه امروز ...
فوت خاله ام عادی نبود . علت فوتشون سرطان بود . سرطانی که طی  دو ماه و۲۶ روز از پا درآوردشون ...
تمام این مدت خاله ام توی بیمارستان بستری بودند و ما هر روز شاهد ذره ذره آب شدنشون بودیم . من خیلی سعی کردم که اون روزا رو با همه ی خاطرات غم انگیزش از یاد ببرم . با اینکه الکترون همیشه بهم می گه که من حافظه قوی دارم و نمی تونم چیزی رو فراموش کنم فکر می کردم که این بار موفق شدم ولی ...
من اصولا عادت ندارم که با گریه و ... خودم رو خالی کنم  - مگر در حضور الکترون - و توی این هفته فشار های زیادی بهم وارد شد که از کنار همشون با خنده گذشتم غافل از اینکه شاید روح من قدرت تحمل  فشارو داشته باشه ولی جسمم ...
دیشب فشارم ۷ بود ! وقتی رفتم بیمارستان با وجود سرمی که بهم تزریق شده بود فشارم شد ۵.۵ !!! چون تمام صحنه های تلخ تابستون بعد از ورودم به بیمارستان مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می کرد ...
خلاصه اینکه الان زندم رو مدیون ۲ تا سرم و ۳ تا آمپول دیشب هستم ! 
امیدوارم گذر هیج کس به بیمارستان نیفته    
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14  توسط پوزیترون  | 

مشغله

سلام
خیلی وقت بود که سری به وبلاگ نزده بودم . راستش درگیری و مشغلات روزمره این قدر زیاد شده که دیگه برای خودم هم خیلی وقت صرف نمی کنم !
این روزا اوضاع خونمون یه چیزی تو مایه های بازار شامه !!!  ( به علت تعمیرات ) و من برای فرار از فکر کردن به  برزخی که بهش گرفتار شدم - منظورم تصمیم نامناسب خانواده ام در مورد زمان انجام تعمیراته - تا می تونم دارم آتیش می سوزونم  
با وجود اینکه هر روز الکترون رو می بینم ولی این روزا دلم به اندازه ی تمام تابستون که ندیدمش براش تنگ شده ولی حتی فرصت نشد که اینو بهش بگم ... 

امیدوارم همتون شاد باشید به خصوص عزیزترینم و خانوادش 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19  توسط پوزیترون  | 

کوانتم... فاجعه!!

ترم پیش کوانتم 1 رو گذروندیم... خوب با نمره عادی (نسبت به بقیه!) پاس شد؛ در ضمن می شد توالی ریاضیشو بفهمی... اما حالا حضرت کوانتم 2 اومده و ...

حتی اسم این فصل هم آدمو می ترسونه: نظریه اختلال مستقل از زمان...

من که هیچی نمی فهمیدم از دوستم - که در این وبلاگ بهش میگم کوارک - پرسیدم "اینا چی چیه" ... کوارک که تو کوانتم 1 جز نمره های ممتاز بود گفت نمی فهمه! در نتیجه من هم ترجیح دادم به چیزای دیگه فکر کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17  توسط الکترون  | 

فریاد ( از نوع پوزیترونی ! )

دلم می خواد یه جوری که همه دنیا صدامو بشنوه داد بزنم :

 

خدا جون شکرت !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19  توسط پوزیترون  | 

فریاد

ای خدا... چی بگم از دست این پوزیترون که داره منو خل (خل تر) می کنه!!!

توضیحات کامل رو بعدا می نویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15  توسط الکترون  | 

روز زیبای من !!!

امسال عجب سال عجیبیه !!!
هر کسی رو که می بینی تجربیات زیادی کسب کرده و من هم که این قدر چیزای رنگارنگ دیدم که فکر کنم ۴سال بزرگ شدم .
دیشب تو کوچمون یه دختر رو دزدیدند !! من شاهد ماجرا نبودم ولی صدای دخترک بی نوا که طلب کمک می کرد هنوز تو گوشمه ...
فقط خدا می دونه که الان در چه  حالیه  ( حالا اینکه من از شدت ترس داشتم می مردم و کار به جایی رسید که ساعت ۱۲.۱۰ زنگ زدم به الکترون و اون بنده خدا چقدر تلاش کرد که آرومم کنه بماند )
امروز هم که با کم لطفی شدید دوستانم مواجه شدم و خلاصه الان در معنای حقیقی کلمه سر حال و شادم !
با تمام وجودم از خدا می خوام که اون دختر سالم پیشه خانوادش برگرده ...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19  توسط پوزیترون  | 

انیگما...

انیگما همیشه یکی از گروه هایی بوده که از کارهاش خوشم اومده، حالا تو آلبوم جدیدش(Seven lives) یه آهنگ خیلی قشنگ داره که شعرشو می ذارم:

We all had the same parents
Many million years ago
Why can't we live in freedom
Without hunger, with no war?

At the beginning we all had
One mother and one father
That's where we're descending from (attention)
I don't, I don't understand why
so much hate (attention)

Between races, and religions
It's mad, insane
I don't understand (amazing)
Why it has to be like that?
(incredible experience)

We all had the same parents
Many million years ago
Why can't we live in freedom
Without hunger, with no war?

(attention) I don't, I don't understand
why so much hate (amazing)
Between races and religions
incredible experience

در ضمن طرح جلد آلبوم هم خیلی جالبه، اینجاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13  توسط الکترون  | 

ترمیم یا روز قیامت ؟!؟

باورم نمی شه که امروز تمام شد  

مثلا دلمون خوشه که در یکی از بهترین دانشگاه های کشور داریم تحصیل می کنیم ... واقعا روی هرچی بی برنامگی و بی نظمیه اینا سفید کردن

 امروز ترمیم ( حذف و اضافه ) بود و این قدر اذیتمون کردن و اعصابمونو بهم ریختن که حد نداره

امیدوارم هیچ وقت این اتفاق تکرار نشه

ولی یه خوبی داشت که به همه سختی های امروز می ارزید

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست . خدا بهمون رحم کنه فقط ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19  توسط پوزیترون  | 

هستیم... با هم

سلام

من مدتی بود منتظر سر و سامان گرفتن اوضاع اینترنت بهم ریخته ام در خانه بودم که هنوز درست نشده! بعد هم شروع ترم و چند تا کار دیگه هردمبیل!!

حالا می نویسم... از این ترم می نویسم، این ترم با واحدهام دست به خودکشی زدم: فیزیک هسته ای1 ، مکانیک کوانتمی 2، الکترومغناطیس2، نسبیت خاص، تربیت بدنی2، آزمایشگاه فیزیک تکمیلی(ای کاش تشکیل شه!!)، برنامه نویسی C...

از این زندگی می نویسم... خوبه، بودن با پوزیترون در دانشگاه لذت بخشه...فیزیک لذت بخشه... دیدن اساتید کج و کوله لذت بخشه...

به زودی چگالی مطالب در واحد زمان بالا تر می ره...!


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20  توسط الکترون  |